ایشتار2 هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شدبه عشق ثبت است برجریده عالم دوام ما
| ||
|
ای وای من که نشناختم بهار خویشتن یاد مان باشد درها را ببندیم و بخوابیم چون که ماه زیبای ما را به هر نحوی ... یادمان باشد موقع تنهایی به ماه نگاهی نکنیم چه بسا ماه با دیدن عاشق حسادت میکند چه بسا به خورشید شکایت می کند....
امشب ددلم اصلا آرامی ندارد
چون نرگس بیمارتودامی ندارد
روزی توخواهی دید عشق مرا
درزمانی که دلم هیچ مقامی ندارد
مردم ازبس که بدیدم جفاوبی وفایی
اکنون که عشق مزهءخامی ندارد
این میکده آتش گرفت وخاکستربشد
ساقی میخوارگان به دستش جانی ندارد
سالها ست که دوری زمن وعشق
سالهای تقویم من بی توایّامی ندارد
سلام ودرود دادن به چه معناست
وقتی که شهرمادارالسَلامی ندارد
قصه هایم راباتو به پایان می بردم
بیا که داستان هایم بی تو فرجامی ندارد
پس کجایی؟من که بی توهیچم وهیچ
بگو که چرا شعرماتم سُرا نامی ندارد؟
![]()
امشب دفترعشق را باز خواهم کرد
خاطراتم را با تو تداعی خواهم کرد
ناگه به نقطه آخرآخرین صفحه میرسم
تاصبح به یادت گریه ها خواهم کرد
![]()
قلب سوخته ام رابه تودادم یامقلب القلوب والابصار ایمانم که تویی خدای افسونکار که بهترین تویی برای درددل بنده ات این درد زدل سوخته ام بردار تا نکشم غم عشق نارفیق که من ماتم سُرامی کشم از روزگار سوز دل وبغض وگریه،کینه ز تو
کار من شده و دلم درعذابست عذاب
هر روزوهرشب می بینمت میخوانمت
افسوس که اینها همه سرابست سراب
آرزوهایی که داشتیم برای دلمان
چه کنم که نقش بر آبست برآب
بوی تو راحس میکنم از میان باغ ها
داروی هذیان زبانم گلابست گلاب
ازمستی دست بکش،هشیاری راببین
که طلسم ما فقط شرابست شراب
تاتونیایی نمانی ونگویی زعشق
حال من اینگونه خرابست خراب
![]()
امشب شب سردی است
امشب آن مرد مست
ازکوچه مانمی گذرد
من نگران اویم
امشب آنقدرسرداست
که دیو شب هم یخ زده است
ومن ازتاریکی شب نمی حراسم
* * * * * * *
من بی خبرم از داروخانهءشبانه روزی سرکوچه
احتمالآآنهادیگریخ زده اند
ولی شاید هم درآنجا..
ومن ازتاریکی شب نمی حراسم
بعدهم به پرنده گان کوچک لای درختان می اندیشم
که باد بدجوری آشفته است
وحرف های ناگفته دارد.....
بسیار زیاد
من ازباد بیزارم
زوزه کشان میوزد
ورؤیاهایم راباخود میبرد...
حتي ازروی دفترم
که روی آن بهششتی دارم،جاودانی
که باآن داشته ام زندگانی
من ازبادبیزارم
امشب شبی سرد است
امشب خانه ام راقفس می بینم
هوارابی نفس میبینم
گویم با شب که ای دیو حولناک
((بکش ماراوجوانمردی بیاموز
ارنه زودتر شوروز)
******
تاصبح بنالم
ماتم بسرایم
تاهواروشن شود
آسمان گلشن شود
وخورشید که در دیدار
تاتواندمی دهد آزار
وازفغانش جانم به لبم آید
*****
من از شب سرد بیزارم
من از زوزه های بی امانش بی هراسم
ازاعماق سیاهی شب
وباد که دفترم را با خود میبرد.......
وای کاش باد جوانمردبود
نامه ام را با خود میبردبه سوی یار
اما......من ازباد بیزارم
ازتاریکی نمی ترسم چون من هم مثل اویم
من ماتم سرایم
ولی ازباد بیزارم
ای بادترسناک؟من ازتوبیزاری میجویم
ناله وماتم برایت میسرایم
ای باد ازتو بیزارم
بیزارم........ باد آشفته...
روزها بود دلم باتوشکیبا دوربودی امادلم باتواینجا خوش بودم با یادت تاسحرها داشتم باتوویادت چه شررها اما بارفتنت ناگه نگاهم سرد گشت خنده وشادی از لبانم طرد گشت دیده غم دیده ام ناجور شد کور جهن در پیش چشمم رنجور و بی نور بی عصا بشکسته پاوبی نفس ماندم دراین خانه همچون در قفس زمانی که فرداولحظه ندارد زمانی که مجال جولان ندارد زمانی که بودن دیگر محال است زمانی که زندگی هم محال است این زمان لحظهء مرگ من است ملک الموت بالای سرمن است با مردنم آغاز شد یک فردای دیگر من نغمهءماتم سرادرپوسیده پیکر من (داوودالماسیان)
روزی بود از روزگار ومیگشت چرخ فلک تو بودی در دلم همچون ملک دور بودیازمنونداشتم ازتوخبر نداشتم قرار از شب تاسحر بایادتدلم میگشت در سفر اما تو نیستی درکنارم تنهاوتنهایم میزنم فریادومی کنم یادی زفرهاد میزنم زجه که ناگه یادم به توافتاد پس ساکت شوم،همچو کوروکرولال شوم زبانم بخشکددردهانم بایادت باید بسازم ازتنهایی بسوزم بعداز خداتوراپرستم تا آنی که هستم درخوابم که رسم به تو، همچو یک مرغ کنم ذوق وبمیرم از شوق اما بشکسته بالم گربه چشمانت نرسم یادش وتورا به خالقت سپارم بازهم،تنهایم،تنها وجزخالق تو کسی با من ماتم سرا نیست (داوود الماسیان)صفحه قبل 1 صفحه بعد |
|
[ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] |